تبلیغات
الفبای مهربونی
 
 
  وبلاگ من
وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]


نویسندگان
امیر حسین (142)
دختر افتاب (15)
یک دوست! (0)

موضوعات
حرف من (111)
من وتو (4)
حرف دل (7)
حرف های مهمون دلکده (12)
خاطرات جهنم سبز (2)

آرشیو
شهریور 1388 (2)
مرداد 1388 (1)
تیر 1388 (3)
خرداد 1388 (2)
اردیبهشت 1388 (2)
فروردین 1388 (3)
اسفند 1387 (1)
بهمن 1387 (2)
آذر 1387 (1)
آبان 1387 (3)
مهر 1387 (1)
شهریور 1387 (1)
آذر 1386 (2)
شهریور 1386 (2)
خرداد 1386 (2)
اردیبهشت 1386 (2)
فروردین 1386 (1)
اسفند 1385 (5)
بهمن 1385 (3)
آذر 1385 (3)

صفحات
1 2 3 4 5 6 7 ...

جستجو
جستجو در بلاگ


دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
شیر دختر کردستان
با کمی تلاش پولدار شوید
مجله حرکت
وبلاگ دختر آفتاب

لینکدونی
هانی
آرشیو لینكدونی
خبرنامه

نظرسنجی

طراحی قالب

POWERED BY
MIHANBLOG.COM
آمار وبلاگ ..
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :
  آیینه2(این داستان نیست واقعیست!!!!!!!!!)
 
 .............. از همکارای پدرم بودند علاوه بر همکار بودن با هم یه شرکت بازرگانی بزرگ هم داشتند که کارهای تولید و بسته بندیش با پدر من بود و بازاریابی و صادراتش با اون اقا.خیلی رابطه خوبی داشتیم.من به مرده میگفتم عمو و به زنش میگفتم خاله یه دختر داشتند به نام حنانه که همه مصیبتها و تلخ و شیرینهای زندگی من از همین دختر خانم شروع شد و سرچشمه گرفت ما اینقدر خوب بودیم که حتی سفرهای خارج از کشورمون رو هم با همدیگه میرفتیم همه چیزمون با هم بود تا بحث ازدواج من با حنانه پیش اومد .بچه بودیم ولی  پدر و مادرهامون اعتقاد داشتند الان وقتشه.همسن بودیم منم بدم نمیومد هم خوشگل بود و هم میشناختمش وهم بچه بودیم چی میدونستم چی به چیه؟قبول کردم گفتم خوبه  ولی حنانه منو نمی خواست اون بچه شهری بود تهرانی بود اون با یکی دوست بود و میخواست با اون ازدوج کنه رفتیم کویت اینارو اونجا بهم گفت گفت که من تورو نمیخوام و میخوام با یکی دیگه ازدواج کنم من بهش گفتم خوب برو ازدواج کن گفت مگه میزارند؟!!گفتم خوب چرا با من ازدواج نمیکنی ؟ گفت چون تورو دوست ندارم و اگرم با تو ازدواج کنم همون روز اول خودمو میکشم به فکر فرو رفتم اومدیم ایران ساز مخالفو زدم همرو کلافه کرده بودم  هر جی میگفتند حنانه خوبه میگفتم نه داشتم دیوونه میشدم  از اینطرف دوست داشتم باهاش ازدواج کنم از این طرف دیگه میترسیدم  کار دستم بده. 2راه جلوی پام بیشتر نمونده بود یا اینکه با حنانه ازدواج میکردم و شاید منتظر اقدامات اون باشم و دوم اینکه قید حنانه رو بزنم و منتظر عکس العمل خانواده ها باشمکه در هر صورت واکنش ها به ضرر من تموم میشد ولی من راه دوم رو انتخاب کردم روزی که رفتیم محضر برای عقد گفتم نه و امضا نکردم . بلبشو بازاری بود خانواده ها به جون هم افتادند و من هم مورد قهر خانوادم واقع شدم یکی دو روز از اون اتفاق گذشت که یک شب پدر منو از خونه انداخت بیرون.رفتم  خونه پدر بزرگ شبو اونجا گذروندم یه هفته ای اونجا بودم ولی نه اصرار من به برگشتم خونه فایده داشت نه اقوام و نه هیچ کی حتی پدر بزرگ و مادر بزرگ و مادر بزرگم.بعد 2 هفته فشار پدر به پدر بزرگ هم زیاد شد که بندازش بیرون و پدر بزرک هم منو از خونش انداخت بیرون...خونه هر کی میرفتم منو راه نمیداد حتی دایی ها و عموها.درمونده شده بودم گفتم یک بار دیگه برم به پاش بیفتم شاید منو بپذیره دردم نه نشد که نشد.چند شب توی باغ خوابیدم تا شاید فرجی بشه دیدم نه.یک که شب که خانواده جایی دعوت بودن از روی پشت بوم وارد خونه شدم و یه کم از لباسامو برداشتم و دفترچه حساب بانکی  رو هم برداشتم تو یه ساک گذاشتم و راهی مشهد شدم. چند شب تو پارک خوابیدم چند شبی رو هم توی حرم سر کردم گفتم شاید بیان دنبالم. زنگ زدم خونمون بابام گوشیرو برداشت.گفت دیگه اینجا زنگ نزن. من پسری به نام تو ندارم دیگه داشت باورم میشد زندگیم شده بود مثل فیلم هندی- چند شب دیگرو هیمنجوری گذروندم پولام داشت تموم میشد.موقع اعلام نتایج کنکور بود کنکور قبول شده بودم اولویت اولم قبول شده بودم تو همون شهر مشهد هم خوشحال بودم هم ناراحت.خوشحال از اینکه شاید بتونم با این خبر دل پدرمو دست بیارم –نارحت از این که شاید با این اوضاع نتونم برم دانشگاه.زنگ زدم بازم پدرم گوشی رو برداشت خبرو بهش دادم اونم سرم داد زد و و دوباره اون حرفاشو تکرار کرد به هر کی زنگ میزدم ردم میکرد.دیگه مونده بودم رفتم حرم امام رضا تا چشمم به حرم امام رضا افتاد گفتم امام رضا شکایت نمیکنم ولی خودت کمکم کن شبو حرم موندم تا صبح پلک روی هم نذاشتم یه تصمیم جدی گرفته بودم امام رضا بهم نظر کرده بود و این شجاعت رو تو دلک گذاشته بود که با این موضوع کنار بیام  ساعت 7 صبح از حرم زدم بیرون تا شب گشتم ولی هیچ کی به یه بچه شهرستانی 18 ساله که ضامن نداشت کار نمیداد.نا امید برگشتم سمت حرم میدان بیت المقدس بودم که یک کاغذ که به دیوار چسبونده بودن چشمم خورد که یک شرکت خدماتی به تعدادی کارگر نیاز داره زود ادرسشو برداشتم رفتم اونجا- زیاد شلوغ نبود رفتم داخل –سلام کردم گفتم واسه استخدام اومدم گفت بچه کجائی؟گفتم شهرستانیم گفت چند سالته؟ گفتم 18 سال.گفت:جا واسه خواب داری گفتم نه.استخدام شدمبا برجی 45 هزار تومان و جای خواب تو همون جا زندگی جدید من با همه سختی هاش شروع شد .....
ادامه دارد...........
پ ن:این پست ادامه پست قبلیه برای این که گیج نزنین پست قبلیرو هم بخونین


  [ یکشنبه 8 شهریور 1388 - 12:17 ب.ظ ]
ویرایش شده در : - - -|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 آیینه1(این داستان نیست واقعیست!!!!!!!!!)
 

پشت چراغ قرمز میدان ملک اباد ایستاده بودیم یهو یه پسر 14-15 ساله اومد شروع کرد به تمیز کردن شیشه ماشین –البته شیشه ماشین تمیز بود و عملا اون اقا پسر شیشه رو کثیف کرد راننده ماشین گفت اقا پسر شیشه ماشین تمیزه دست نزن بهت پول نمیدم ثانیه شمارها عدد 15 رو نشون میدادهر چی اون پسر ایستاد اقای راننده پول نداد بهش .چراغ سبز شد واقای راننده راه افتاد تا میدان تلویزیون اقای راننده اخماش تو هم بود و حرفی نزد که یهو نگاهمون بهم گره خورد و گفت چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی ؟بهش گفتم یعنی نمیدونی؟ادامه دادم که چرا به اون پسر پول ندادی؟یعنی نمیتونستی با یه 100 تومنی دل اون بچه رو شاد کنی؟هیچی نمیگفت.... از مشهد خارج شده بودیم هنوز هم ساکت بود و همچنان تو چشماش نگاه میکردم و اونم بعضی وقتا بهم نگاه میکرد ولی هیچ چی نمیگفت .به یه رستوران رسیدیم.رفت غذا خورد و اومدهمون اخم همیشگی تو صوتش بود همیشه همینجوری بود اومد نشست تو ماشین بوی چلو کباب میداد دهنش. حرکت کردیم .گفت میخوای بدونی چرا من به اون پسره کمک نکردم؟یا اصلا به اینجور ادما کمک نمی کنم؟گفتم اره گفت قول میدی همیشه این حرفامو پیش خودت نگه داری و به هیچ کی نگی؟گفتم اره قول قول.گفت:پس فقط گوش کن و وسط حرفم نپر فقط گوش کن و شروع کرد.........................................

از همون بچگی با هم سنهای خودم بازی نمیکردم همیشه با بزرگتر از خودم میپریدم دنبال ماشین و عروسک و این خرت و پرتها نبودم تو بحثهای بزرگترها خودمو دخالت میدادم همیشه از مادرم که یه روانشناس بود میشنیدم که به پدرم میگفت پسرت یه پسر پیش فعاله و این خیلی بده!وقتی برای محصول جمع کردن میرفتیم همسن و سالهام به خاک بازی واتیش بازی مشغول بودن ولی من نه کار میکردم .خیلی زندگی خوبی داشتم پسری بودم 18 ساله که تا 15 سالگی یکی یدونه بودم.پدر و مادرم تحصیلکرده بودند و توی یه روستای خوش اب وهوا زندگی میکردیم البته من توی شهر درس میخوندم وتازه یه هفته از کنکورم گذشته بود تابستان 1380.تو کارهای خونه کمک میکردم خواهر کوچولوی 3سالمو خیلی دوست داشتم  .کلا سرخوش بودم خیلی خیلی. تا اون قضیه کذایی پیش اومد قضیه ای که تمام زندگی منو بهم ریخت و مسیر زندگیمو عوض کرد گفتم اون قضیه چی بود گفت مگه قرار نبود که ساکت بشینی و فقط گوش کنی .گفتم ببخشید..............

ادامه دارد.............


  [ شنبه 7 شهریور 1388 - 12:17 ب.ظ ]
ویرایش شده در : شنبه 7 شهریور 1388 - 12:22 ب.ظ|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 خیلی مردی دختر 2
  سلام
 عرضم به حضورتون به علت تعدد شغلی بنده و سفرهای ماموریتی متعدد وقتی میگم فردا یعنی یه هفته بعد شما خودتونو ناراحت نفرمایید
 و اما قسمت دوم
 به خانم ...گفتم میری پایین میگی اقای ...بیاد بالابا اکراه گفت چشم و رفت پایین. یه نیم ساعتی گذشت و من به این فکر میکردم که چه جوری میشه روابط بین همکارهارو بهبود بخشید تو همین فکر بودم که یهم یکی جلوم ظاهر شد گفت سلام و منم با یه علیک خشک و خالی جواب دادم گفت بشینم گفتم بشین گفت کاری داشتی با من گفتم ها. تو چرا خانم ... اذیت میکنی مرد ناحسابی چشماش گشاد شد توقع همچین حرفی رو نداشت صدامو بردم بالاتر گفتم اگه یه بار دیگه خانم ... رو اذیت کنی یا بخوای موش بدونی تو کارخونه انچنان بلایی سرت بیارم اونسرش ناپیدا از جاش بلند شو گفتم بشین سرجات  دارم با تو صحبت میکنم حس کردم چند نفر پشت  اتاقم جمع شدند بلند شدم رفتم در بستم خیلی با پررویی اومد جلوی میزم خودشو خم کرد به چشمام زل زد گفت مثلا میخوای چه کار کنی .یقشو گرفتم کشیدم جلو ولی از جام بلند نشدم هنوز یقش تو دستم بود گفتم خوب منو میشناسی از این بچه سوسولهای که باباشون مدیر عامل بوده نیستم بچه کوچه خیابونم اگه یه بار دیگه بلبل زبونی کنه میبینی چه کار میکنم هلش دادم اونم صداشو برد بالا گفت فکر کردی کی هستی 2 روز اومدی تو این کارخونه 8 سال تو این کار خونه دارم کار میکنم امثال تو زیاد بودن تو این کارخونه.اگه تو سوسول نیستی من لاتم گفتم ا از کی لاتا زیر ابرو برمیدارن از کی لاتا به یه زن  ظلم میکنن دیگه زبونش کوتاه شده بود دید این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست منم مدیرای قبلی نیستم نشست سر جاش.قیافه حق به جانبی گرفته بود. یه ده دقیقه هیچی نگفتم و به کارای خودم مشغول شدم تلفن زدم اس ام اس بازی کردم  رو میزمو مرتب کردم اصلا انگار نه انگار کسی اینجا نشسته میخواستم ببینم عکس العملش چیه؟یهو گفت مهندس با من کاری داری؟بیخودی علافمون نکن یه خطکار به طرفش پرتاب کردم گفتم کاغذ اونجا هست استعفاتو بنویس گفت چرا استعفا جناب مهندس؟گفتم نمیدونی؟سرشو انداخت پایین و شروع کرد به نوشتن وقت نوشتنش تموم شد اومد جلوی میز خودکار و کاغذو بهم داد گفت نکن مهندس بیچارم نکن. ساعت 30/1 بود گفتم میری دم در کارخونه وامیستی تاساعت 3 ساعت 3 بیا دم دفترم واستا. تا تصویت اماده شه. دلم به حالش میسوخت ولی لازم بود رفت پایین دم در کارخونه واستاد ساعت 2 شیفت 1 کارخونه تعطیل شد همه از کنارش گذشتند حتی دوستاش و هیچی بهش نگفتند و رفتند از پنجره نگاه میکردم سرش پایین بود کارمندای شیفت 2 اومدند ومن برای بازدید رفتم پایین ساعت 10/3 رو نشون میداد  رفتم دیدم دم در اتاقم واستاده هیچی بهش نگفتم رفتم تو اتاق و بعد 5 دقیقه صداش کردم گفتم بشین گفتم ببین اقای ...خانم ...غیر از این که معلوله و غیر از این که خانم همکارته و تو به عنوان یه همکار باید بهش احترام بذاری و چون معلوله کمکش کنی و حرمت خانم بودنشو نگه داری حاضری یه هفته روی صندلی چرخدار بشینی  من روز اول اومدن تو این کارخونه چی گفتم و چی قسم خوردم یادت هست شما چی گفتین و چی قسم خوردین  مگه شماها نبودین که گفتین تا پای جون پشت هم هستیم پس چی شد همش حرف بود ببین برادر من یه لحظه فکر کن یه لحظه که با خواهر خودت این رفتار میشد ایا تحمل میکردی همه افراد این کارخونه خواهر برادرهای من هستن  دیگه حرفی ندارم کلاه خودتو قاضی کن !!!حالا هم هرجور دوست داری اگه میخوای تو خط کاری باید پس دست خانم ... بشینی وگرنه یک هفته مرخصی بدون حقوق بگیر تا ببینم چکار میشه باهات کرد برق شادی تو چشماش پیدا بود خیلی پشیمون شده بود گفت :اخه من تو این کارخ.نه کسی بودم واسه خودم ولی هر چی شما بگین حتی حاضرم معذرت خواهی کنم گفتم نه نیازی نداره و استعفا نامشو  پاره کردم نهار نخورده بودیم زنگ زدم گفتم نهار من و اقای ... رو بیارین دفتر من داشت از خجالت میمرد با هم نهار خوردیم هیچ چیزی نه من گفتم نه اون  از فرداشم رفت سر کارش تاحالا هم که مشکلی نداشتند این تز مدیریتی من نمیدونم کی کار دست من میده ولی تا حالا که خوب بوده و در بیشتر مواقع جواب داده نظر شما چیه؟

  [ شنبه 3 مرداد 1388 - 02:01 ب.ظ ]
ویرایش شده در : شنبه 3 مرداد 1388 - 02:14 ب.ظ|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 خیلی مردی دختر1
 

سلام

دیر نوشتن منو به حساب تنبلیم نزارین خیلی گرفتارم

بعد از فوت بابا حاجی(پدر بزرک مادرم)روزهام خیلی بد سپری شد که بعدا میام میگم چی شد...

و اما یه ماجرای جدید توی کارخونه...

با توجه به تیپ کاری کارخونه تو خط تولید ما میشه از افرادی با معلولیت از ناحیه پا استفاده کرد بعد تحویل گرفتن کارخونه از...ما تصمیم گرفتیم که از افراد معلول استفاده کنیم که با بهزیستی صحبت شد و....بیشتر این معلولین هم خانم هستند

القصه

تو دفتر کارم بودم که خانم م...ی اومد تو دفترم (در دفترم همیشه بازه)با ویلچر قشنگش دیدم داره گریه میکنه به احترامش از جام بلند شدم رفتم یه صندلی گذاشتم و جلوش نشستم گفتم چی شده خواهر من با همون صدای گریه الود گفت اقای ک...ی مدیر عامل نیستند بهم گفتند بیام جای شما گفتم خوب این گریه داره؟؟!! گفت من دیگه خسته شدم لطفا منو یه جای دیگه بزارین به سرپرست بخش گفتم قبول نکردند شما دستور بدین شاید قبول کنند گفتم علت خاصی داره(عین این بچه هایی که دل میکنند گریه میکرد هنوز)بلند شدم یه لیوان اب دادم دستش و یه دستمال کاغذی گفت نه.گفتم خانم... خوب نمیشه که الکی جاتونو عوض کنیم شما اونجا راه افتادین کار بلد شدین الان برین جای دیگه خوب زمان میبره تا اون کارو یاد بگیرین و این به ضرر کارخونست و ضرر کارخونه ضرر شماست هر چی اصرار کردم که بگو چی شده هیچی نگفت گفتم حالا شما برو تا من با مسئول خطتون صحبت کنم.رفت ولی هنوز داشت گریه میکرد اعصابم بهم ریخته بود کاش میتونستم بغلش کنم .....

تلفنو برداشتم مسئول خط رو احضار کردم خانم ا...ی اومد تو اتاقم چرا خانم ...میخواد از خطت بره؟نمیدونم اقای ک ...ی!مگه میشه ندونی؟(با حالتی عصبانی وچشمایی از حدقه بیرون زده)من مسئول خطی که ندونی درد زیر دستش چیه نمیخوام!از فردا که رفتی تو خط نشستی میفهمه که من با کسی شوخی ندارم که یهو زبون خانم باز شد.راستشو بخواین خانم ...با اقای ... مشکل دارند چون خانم ...پیشدست اقای ...هستند وخیلی تند کار میکنه با هم مشکل دارن خیلی وقته که اقای ...خیلی اذیتش میکنه تا امروز که صندلی خانم ...رو هل داد وخانم ...خورد زمین 

خیلی شد بقیه ماجرا فردا

پ ن:خانواده رفتن مکه ومن تنهای تنهایم



  [ شنبه 27 تیر 1388 - 02:05 ب.ظ ]
ویرایش شده در : - - -|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 سوگ
 روز قبلش برای دیدنش رفته بودم خونه دایی مادرم.مثل همیشه سرحال و مرتب بود برای زیارت اومده بود منو به عنوان نبیره اول خیلی دوست داشت نشستم کنارش دستمو گرفت گفت من تا یکی دو روز دیگه رفتنیم به شوخی گفتم کجا بابا حاجی؟دبی انشاالله!با خنده گفت:نه بابا بهتر از دبی..باز دوباره ادامه داد:من تا یکی دو روز .....کفنی از کربلا دارم که با اب فرات تبرکش کردم وقتی مردم با اون کفن کفنم کنین ها بقیه سرشون شلوغه تو یادت نره!مسئول اجرایی اعتكاف حرم بودم  بهم زنگ زدند ساعت 5 صبح روزدوشنبه روز تولد حضرت علی سر از سجده برنداشتند یادم بود کفن وخاک ناب کربلا و پیشونی بند یا حسین ... چه مراسم با شکوهی تو حرم امام رضا صحن ازادی هر کی تو صحن ازادی بود برای حاج محمد علی نماز خوند گل پر بالای ضریح امام رضا رو تابوتش ریختند تو حرم جاشو اماده کرده بودند وصیت نامه در اومد-تو روستا خاکم کنید زیر پای مادرم ... تو مجلسش هیچ کی سیاه نپوشیده بود چون خودش خواسته بود
مردی با 205 سانتیمتر قد و 118 سال سن رفت
همیشه ازش می پرسیدم چرا با این همه که شما کار می کردین این همه عمر کردین میگفت حسود خدا خواسته خوب ولی همیشه چند تا علت برام میگفت:
غدای ساده-خواب به موقع-کار-عبادت-حرص مال دنیارو نخوردن-به خودم میرسم(خودمو تحویل میگیرم)
حاج محمد علی رفت درست روز تولد مولاش

  [ سه شنبه 16 تیر 1388 - 09:32 ق.ظ ]
ویرایش شده در : - - -|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 توهین را برنمی تابم
 
پاپاتیا
دوشنبه 8 تیر 1388 07:55 ق.ظ
حتی خود دبیرمون که شیعه تشریف داشتن و همکلاسی هام این حرفهارو درمورد خودشون قبول داشتن
شما شیعه ها اول برین وضو گرفتنتونو اصلاح کنین که آبروی هرچی مسلمانو برده
بی بهداشتها
چطوری روتون میشه که با این کثیفیها و بی بهداشتی ها جلو خدا نماز بخونین
پاپاتیا
دوشنبه 8 تیر 1388 07:49 ق.ظ
ببین آدم نفهم و بی فرهنگ معلومه که خییییلی بی سوادی و از اون دهاتی ها هستی.شما شیعه ها مثلا خودتونو مسلمان میدونین؟مسلمان کسی نیست که به دین و مذهب دیگران احترام نذاره.فک کنم شما شیعه ها اصلا حرفهای پیامبران و قرآن رو قبول ندارین چون اگه داشتی احترام میذاشتی و اینطوری رفتار نمیکردی.تازه اینو خودت و 7 جد و آبادت هم میدونن که شیعه ها تو جهان اصلا آدم حساب نمیشن و مذهبشون الکیه بی فرهنگها و دروغگوها آدمهای کثیف قاتل
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 سلام این کامنتهای بالا رو که خوندین یه شخص وبلاگی خیلی محترم که نمیدونم جنسیتشونو برای من گذاشتن که من اصلا نمیشناسمشون از متن کامنتهاشون معلومه که از هم کیشان اهل تسنن هستند که اومدن ونظر دادند حالا به چه دلیلی اینقدر تند به من و مذهب مورد علاقه من توهین کردند نمیدونم ولی بهشون یاد اوری کنم دوست عزیز من همیشه به دوستان اهل تسننم احترام خاصی میذارم چون این تو مرام منه و به بقیه دوستان اهل تسنن و شیعه کاری ندارم که با هم چه جوری برخورد میکنن یه نمونه براتون بگم من الان تو کارخونه ای که مشغولم 18 نفر از برادران اهل تسنن کار میکنن و هیچ گاه باهاشون مشکلی نداشتم و همیشه از اعتقاداتشون دفاع میکردم ومیکنم و براشون امکاناتیرو فراهم کردم که راحت بتونن به مسادل دینیشون بپردازند دوست عزیزم نمیخوام طولش بدم این جوابیرو وهرگز قصد توهین به برادران اهل تسنن رو ندارم ولی من بیسواد نیستم من و دینم نجس و قاتل نیستیم اونهایی قاتل هستند که به اقلیت تو کشورشون اجازه نفس کشیدن هم نمیدهند اونهایی قاتل هستند که 50 ساله خون مردم افغانستان رو تو شیشه کردند و از بزرگترین تولید کنندگان مواد مخدر تو دنیا هستند اونهایی قاتل هستند که جریان تاسوکی رو راه انداختند و چندین نفر رو کشتند ..........جسارت منو ببخشین دوست عزیز لازم دیدم این متنو برای شمایی بذارم که اولین باره میاین وبلاگ من و نمیدونم چرا اینجوری و به چه جرمی به شخصیت من و دینم توهین میکنین امیدوارم بتونیم دوستای خوبی تو دنیای مجازی باشیم و. این بحث همین جا تموم شه ممنون
پ ن:از سال قبل بحث رفتن به مالزی برای ماموریت بود ولی به علل خاص لغو شد انشالله فردا عازمم این دومین سفر کاری به شرق اسیاست بعد چین مدت زمان حضورم خیلی کمه سه روز خواهشا توقع سوغاتی نداشته باشین چون وقت ندارم
مواظب خودتون باشین
 یا علی در پناه حق


  [ سه شنبه 9 تیر 1388 - 01:31 ب.ظ ]
ویرایش شده در : سه شنبه 9 تیر 1388 - 02:12 ب.ظ|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 مظهر عشق
  مادرم، قشنگ ‌تر از حضور تو در هیچ جایی از کره خاکی ندیده و نخواهم دید. حضور تو آشیانه گرم کودکی و آرامش دوران جوانی ‌ام است، مادرم نگاه مهربانت زیبا ترین چراغ زندگانیم است را دوست دارم. دلم می‌ گیرد، آن زمانی که برای برخاستن از زمین یاری می ‌طلبی یا آن زمانی که موهای سپیدت بر روی پیشنایی‌ ات خودنمایی می ‌کند. خطهای زیبا و مهربان زیر چشمانت غم را بر دل جوانم مهمان می ‌کند. تو یاری ‌گر دیروزم بودی و دستان ناتوان، ظریف و کوچکم را در دستان گرمت می ‌فشردی و بی ‌ریا و بی ‌هیچ چشم داشتی تمام وجودت را نثارم می‌ کردی تا فقط، بخندم .

وجود مقدس و الهی ‌ات را غبار پیری و ناتوانی فرا گرفته اما باز نگاهت همان نگاه و دستانت همان دستان مهربان دیروز است. با چه زبانی تو را وصف کنم، از کجاها سخن گویم، که خود سراسر عشق، محبت و مهربانی هستی. مادر وجودم را از محبت سیراب کردی، مرا پروراندی، عشق و ایثار و محبت را چون ذراتی در نهادم رویاندی، و در راه رشد و تعالی ‌ام شکستی و به شکستنت افتخار کردی. موی سپیدت  نشان از سال‌ ها رنج و محنت دارد، رنج و محنت ‌هایی که حال برای تو پیری و فرسودگی به ارمغان آورده است.
روزت مبارک مادر
به اونهایی
هم که هنوز مادر نشدند تبریک میگم انشاالله شما هم مادر میشین یه روزی
من
امسال یه کارت هدیه 150 هزار تومانی بانک پارسیان خریدم
حالا چرا کارت هدیه ؟اخه من نمیدونم خانم ها چه چیزی دوست دارند برای همین خودمو راحت کردم
کسی کادو نمی خواد؟؟؟ها؟؟؟
من رفتم یه 200 کیلومتر باید بگازم تا به مامان جونیا برسم


  [ شنبه 23 خرداد 1388 - 03:04 ب.ظ ]
ویرایش شده در : شنبه 23 خرداد 1388 - 03:33 ب.ظ|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 بهشت و جهنم
 
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.



  [ سه شنبه 19 خرداد 1388 - 01:28 ب.ظ ]
ویرایش شده در : - - -|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 تولد
 تولدم مبارک

  [ سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 - 07:15 ق.ظ ]
ویرایش شده در : - - -|

پیام ()| امیر حسین | - [+]
 
 کوهم
 

هان ای كوه بلند

ای سراپا همه پند

از تو این تجربه آموخته ام

كه نلرزد دلم از غرش ارابه سنگین زمان

و هراسی ندهم راه به دل از توفان

كاه بودن ننگ است...

كوه می باید بود....

 



  [ سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 - 01:53 ب.ظ ]
ویرایش شده در : - - -|

پیام ()| امیر حسین | - [+]